محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

1062

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

بفرماى تا به تو دعوت كنم . محمّد نامهء او را جواب نكرد از بيم سفّاح . و اين خبر به سفّاح آمد كه او همى علوى جويد كه او را بيعت كند . و بو جعفر از خراسان باز آمده بود . پس بو جعفر را به حدّ واسط فرستاد . و اندر جهان او را دشمن يزيد [ 377 a ص ] مانده بود . بو جعفر بيامد . و حسن قحطبه سپاه را به دو سپرد و خود پيش او بيستاد . بو جعفر بر لب دجله لشكرگاه بزد و بنشست . و هر روز حرب همى كردند . و دو ماه ديگر نيز روزگار بشد . و سفّاح را بگفتند كه غلبهء سپاه يزيد يمانيان دارند . پس او حيلت كرد ، و پنهان او يمانيان را كس فرستاد و ايشان را خواسته پذيرفت بسيار تا دلشان با خويشتن يكى كرد . پس چون نوبت حرب ايشان آمد ، يزيد را گفتند ما را امام مروان بود ، و اكنون او را كشتند ما بر گزاف تا كى حرب كنيم و خويشتن را هلاك كنيم ؟ ! ترا با سفّاح عداوت است دست از ما بازدار تا از حصار بيرون شويم و به شهر و زمين خويش بازشويم . و تو بهتر دانى با سفّاح يا با هر كه خواهى . پس چون ايشان بدين سخن ابتدا كردند ، ديگر لشكر گفتند راست همى گويند همچنين است كه ايشان همى گويند ، ما خون خويشتن همى ريزيم بر گزاف بىامام . و همه سپاه يزيد از حرب بازايستادند . و يزيد ترسيد كه در حصار را بگشايند و بيرون شوند به زنهار ، و مر او را بسپارند . پس يزيد كس فرستاد به بو جعفر و زينهار خواست . بو جعفر گفت تا امير المؤمنين را خبر كنم . و كس فرستاد به سفّاح بدين خبر . سفّاح دانست كه آن كار يمانيان كردند . نامه كرد به بو جعفر كه او را زينهار ده . بو جعفر او را زينهار داد . و يزيد شرطها خواست . بو جعفر آن شرطها او را داد . و يزيد فقهاى واسط گرد كرد و بفرمود تا او را زينهار نامه اى نبشتند بر تن و جان و خواستهء او با آن همه سرهنگان و سپاه كه با او بودند ، و شرطها بكرد . و او آن زينهارنامه را به بو جعفر فرستاد ، و بو جعفر به سفّاح فرستاد . و سفّاح آن را روا داشت . پس سفّاح زينهار نبشت بدان گونه و به يزيد فرستاد . و يزيد را بيرون آورد و گرامى كرد . و يزيد دو هزار مرد خاصّهء خويش بر لب دجله فرود آورد از شهر بيرون . و بو جعفر كس به شهر اندر فرستاد ، و خود هم به لشكرگاه همى بود .